خاطره عجیب و باور نکردنی اما واقعی از معلم کلاس - پایه ی دوم دبستان
X
تبلیغات
رایتل
<
 
پایه ی دوم دبستان
فعالیتهای پایه ی دوم مدارس ج.ا.ا در خارج کشور-مجتمع امام خمینی سوریه
چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 :: 11:21 ق.ظ ::  نویسنده : سیدصالح شورگشتی

 

 

 

                                                   به نام خدا 

 

     

حدود پنج سال بود که من و آقای دهنوی در این روستای کوچک ،اما مردمی با دلهای به وسعت دریا ،رفت و آمد داشتیم و معلم بودم و در آموزشگاه تدریس می کردم.من معلم پایه های اول و دوم و سوم بصورت چند پایه بودم.روزهای زیادی را با هم در این جاده چه بصورت پیاده و چه با ماشین گذراندیم و خاطرات بسیار زیادی از این روزها را به همراه داشتیم.

بیشتر روزها فاصله رودخانه تا روستا و بالعکس را که حدود 2کیلو متر بود را پیاده می رفتیم،روزهایی در طی این سالها که بارش باران زیادی بود و ما باید این مسیر را تا سرویس پیاده می رفتیم،روزهای برفی که وقتی به سرویس می رسیدیم خودمان هم آدم برفی می شدیم،روزهایی که از شدت طوفان و بوران شدید برف حتی قدم زدن برایمان مشکل بود، تا چه برسد به ترس از حیوانات وحشی دامنه کوهپایه ها.روزهای آفتابی داغ که از سایه یک نفرمان برای خنک کردن خودمان استفاده می کردیم،روزهایی که امواج گل آلود رودخانه چشم آدمی را آزار می دادو حتی تراکتورهای ده هم جرات عبور کردن پیدا نمی کردند ، ولی با توکل به خدا از این رودخانه خروشان عبور می کردیم.

همه این روزها به عشق فرزندانمان که در یک روستای کوچک و دور افتاده بودند می گذراندیم.بچه هایی که امیدشان هر روز به جاده بود که معلمین ما کی می رسند وقتی 2 سایه را از دور می دیدند بسیار شادمان می شدند و گویی دنیا را به آنها داده بودند ،نمی دانم چرا این قدر بچه های با محبتی بودند. ده سال دیگر در روستاهای دیگر تدریس کرده بودم ولی عشق و علاقه این شاگردان به علم و دانش و معلم و والدین و اطرافیان را در هیچ کجای دیگر سراغ ندارم،رابطه ما از شاگرد و معلمی گذشته بود رابطه دوستانی بودیم که در غم و شادی یکدیگر شریک می شدیم ،روزهای زیادی را به عشق دیدن بچه ها لحظه شماری می کردیم و دوری آن ها برایمان سخت بود.

شاگردان ما معمولا در منطقه تک بودند و این بخاطر همت والا و سعی و تلاش خودشان بود که توانسته بودند به این مهم دست یابند و این را می توان از بازدیدهایی که اداره یا معلمین راهنما داشت ،بخوبی درک کرد. با آن که در این آموزشگاه سه پایه داشتم ولی بیشتر اوقات زنگ های کلاسی بیکار بودم و کارهای دفتر کلاسی یا طرح درس و ثبت نمرات را انجام می دادم.هر کس که به من می رسید می گفت با وجود سه پایه در یک کلاس چطوری تدریس می کنی که وقت زیاد می آوری،ما که یک کلاس داریم وقت کم می آوریم.این همان رمز موفقیت دانش آموزان و خودم در تدریس بود.من تدریس نمی کردم،بلکه شاگردان را به تفکر و اندیشیدن سوق می دادم و از خود شاگردان برای تدریس کمک می گرفتم ،طوری که یادگیری برایشان بسیار آسان و لذت بخش می شد،این همان شیوهای است که دانش آموزان را به تلاش و کوشش و یادگیری وا می دارد.

 با وجود امکا  نات بسیار کم آموزشگاه سعی می کردم بهترین ثمره را داشته باشم،آزمایشات و کارهای عملی دروس را خود دانش آموزان در نماز خانه ویا محوطه بیرون کلاس انجام می داد ندو نتایج آن را برایم بصورت گروههای دو یا سه نفری می آوردند که در نوع خود بسیار جالب بود . من فقط اگر در جایی اشتباه می کردند آن ها را راهنمایی می کردم.بچه ها بصورت خودکار بار آمده بودند.کلاسهای بالاتر بچه های کلاسهای پایین را کمک می کردند تا یادگیری آنها در تمام زمینه ها گسترش یابد.البته این کار در کل پایه های اول تا پنجم انجام می گرفت.

ساعت هفت صبح که می شد یکی از دانش آموزان که مسئول این کار بود درب آموزشگاه را باز می کرد تا دانش آموزان به محیط آموزشگاه وارد شوند و در بیرون سرگردان نشوند. .بچه هایی که درس را خوب یاد داشتند بازی می کردند و بقیه مشغول درس خواندن می شدند.ساعت 7:45دقیقه هر روز صف می ایستا د ند و     مرا سم  صبحگا هی را انجام می دادند، پس از آن ورزش صبحگاهی توسط خود شاگردان بصورت نرمش و دویدن دور آموزشگاه شروع می شد . پس از آن بچه ها آشغالهایی که در محیط آموزشگاه و اطراف آن وجود داشت جمع آوری می کردند و در پایان دست و صورت خود را می شستند و با نشاط کامل با صف های منظم به کلاس وارد می شدند.

ساعت هشت صبح همگی در کلاسهای خودشان نشسته بودندو هر کلاس هر درسی که داشت روی میز می گذاشت.

بچه ها هر روز قبل از شروع درس در کلاس یک سوره کوچک قرآن که قبلا اسم سوره ها روی دیوار نوشته شده بود، بصورت دسته جمعی می خواندندتا یادگیری سوره ها برای بچه های پایه ی اول راحت تر شود و برای پایه های دیگر تمرین و تکرارشود.بعد از آن هر کلاس متناسب با درسی که داشت تکالیف خودش را انجام می داد.همه این ها، تا این زمان، بصورت خودکار توسط خود شاگردان بدون سر و صدا انجام می شد و اگر کسی وارد محیط آموزشگاه می شد فکر می کردکه معلم سر کلاس نشسته و بچه ها تکالیف خود را انجام می دهند.وقتی ما با پای پیاده به مدرسه می رسیدیم ،اصلا فرقی با زمانی که ما نبودیم نداشت و این همان عشق و علاقه شاگردان به درس و نظم و انضبا طی بود که بدون هیچ دست زوری بر آن ها حاکم شده بود.

بارها شده بود که با خودم و مدیر آموزشگاه می گفتم الان ما پنج ،شش سال است که این جا تدریس می کنیم حتی یک بار هم نشده بود که دانش آموزان این مدرسه به زد و خورد بپردازند،واقعا بچه های با ادب و دوست داشتنی بودند که برای ما نمونه و الگو شده بودند، و می توانستیم تلاش و کوشش و عشق و علاقه را از آن ها فرا گیریم و به فرزندان خودمان منتقل کنیم.همه ی این موارد را گفتم ،شاید بخواهید بدانید اینها بچه های کدام روستا هستند که این قدر قابل تحسین هستند:

بله روستای ملخدره،روستایی کوچک با جمعیت 40خانوار در دامنه تپه و جنوب رشته کوه بینالود و در غرب کارخانه ی فولاد نیشابور که از سمت غرب به روستای گلشن آباد و از جنوب به کارخانه ی قند منتهی می شود.

پنج سال است که با انتخاب داوطلبانه ی خودم در این روستای کوچک و دوست داشتنی تدریس می کنم ،روستایی با مردمان زحمت کش و دلسوز که از راه کشاورزی به امرار معاش می پردازند،روستایی با خانه های گلی و قدیمی مثل سایر روستاههای دیگر، اما با مردمی آگاه و مهربان.تنها مسجد روستا،بسیار شیک و جدید،در ابتدای ده خود نمایی می کند . مدرسه ی این روستا با دیوارها و ساختمان قدیمی و گلی خود به سختی قابل شناسایی است چون فرقی با سایر خانه ها ندارد. فقط پرچم سه رنگ ایران آن می تواند مدرسه را از خانه ها باز شناساند.

زمستان خشک و سرد آن سال روزهای آخرش را سپری می کرد.روزهایی که بر خلاف هر سال از بارش بر ف و باران هر سال خبری نبود،گویی آن سال آسمان با مردم خراسان قهر کرده بودو نمی خواست قطره های با برکتش را بر مردم فرود آورد.مردم همگی دست به دعا برداشتند و از خداوند خواستند برکات خود را بر این مردم فرو ریزد و آش نذری های خود را هم پخش کردند و به برکت این نذری ها دست به دامان ائمه شدند تا شفاعت مردم را پیش خدا بکنند.

دیری نپایید که خواست خدا بر این شد که دلهای شکسته مردم خصوصا کشاورزان را شادمان کند.اوایل نوروز 86بود که بارش باران شروع شد ،بارشی که پانزده روز نوروز را کسی یاد ندارد که این همه بارندگی در طی چند روز آمده باشد،میزان بارندگی های روزهای عید نوروز از میزان بارندگی یکساله بیشتر شد و مردم از خداوند هزاران بار تشکر کردند.

از آن جا که زمستان خشک و بی آبی بود و مردم نتوانسته بودند زمینهای خود را که معمولا گندم و جو می کاشتند امسال بکارند، نسبت به هر سال، سطح زیر کشت مردم ملخدره مثل سایر روستاهها به شدت کاسته شده بود . ولی مردم سپاسگزار لطف خداوند بودند که فصل بهار به این زیبایی را به ارمغان آورده بود. بهار در این روستا بسیار زیبا و تماشایی شده بود طوری که دل هر آدمی را برای رفتن به طبیعت و دل کوه می ربود .

آن سال برای اولین بار بود که با اصرار بچه ها هوس کردم که یک شب را در ده پیش بچه ها بمانم و اگر فرصتی شود به دل کوه و طبیعت هم سری بزنیم .برای همین با ماشین خودم با وسایل کامل از جمله چادر ،پتو ،زیر انداز و...به روستا آمدم.

درست سه شنبه 25 اردیبهشت بود . از بارندگی های فروردین ماه خبری نبود چند روزی بود که هوا به شدت گرم شده بودو رفتن به دل کوه و طبیعت می توانست از شدت این گرما بکاهد.از روز قبل پسر بچه هایی که می خواستند با من به کوه بیایند گفته بودم که یک رضایت نامه از پدر خود بگیرند تا آن ها را به کوه ببرم وگفتم که  بدون رضایت نامه کسی را با خود به کوه نمی برم.بچه ها قبول کردند. البته از کلاس خودم چون شاگردان کوچک بودند کسی را قبول نکردم و از پایه چهارم و پنجم مجتبی،هادی ،سعید،امین،ومحمد که 5نفر بودند رضایت نامه ها را آوردند و قرار شد بعد از تعطیلی مدرسه راه بیفتیم.البته به شاگردان گفتم که ظهر وسایل خود را آماده کنند تا بعد از تعطیلی مدرسه سریع حرکت کنیم.

          ساعت دو بعد از ظهر که شد بچه ها به سمت خانه حرکت کردند و ده دقیقه ای طول کشید و من در این مدت وسایل خود را جمع و جور کردم  و در ماشین گذاشتم که یواش یواش سر و کله مجتبی و هادی( دو یا ر فوتبالیست) پیدا شد و بعدامین وسعید آمدند ولی از محمد خبری نشد .بچه ها گفتند :از او خبری نداریم برای همین 5 نفری سوار ماشین شدیم  و از مدرسه که کنار ده قرار داشت به سمت داخل ده حرکت کردیم . نزدیک خانه محمد که رسیدیم ،پدرش را دیدیم و از او پرسیدیم که محمد کجاست؟در حالی که چوبدستی چوپانی اش در دستش بود گفت :خبر ندارم.و مادر محمد که در کنار جوی آب داشت ظرف می شست گفت :فکر کنم که محمد خوابیده است .

در حالی که زهره خواهر محمد که در کلاس پنجم درس می خواند به منزل رفت تا محمد را بیدار کند، پدر محمد با تجربه ای که داشت به ما گفت :آقا معلم هوا خراب است اگر نروید بهتر است .ولی من گفتم نگران نباش وسایل کافی برداشته  ایم و چتر هم داریم و اگر باران بهاری هم بیاید نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد.این در حالی بود که هوا صاف بود و تکه های ابر سیاهی در آسمان دیده می شد.کسی باورش نمی شد که هوای به این خوبی ممکن است بارانی شود.هنوز در حال گفت و گو بودیم که دیدیم محمد با چشمان خواب آلود و نیم آستین سلام کرد و جلو آمد .باورمان نمی شد که در طی این ده دقیقه بتواند بخوابد،ولی از عشق کوه پیمایی و رفتن با بچه ها به طبیعت سریع از خواب بیدار شده بود.وسایل خود را که ظهر آماده کرده بود در کیف مدرسه خود گذاشته بود و سوار ماشین شد.

باز برای این که خیالمان راحت تر شود از پدر محمد اجازه گرفتیم و چتر خانه اشان را برداشتیم و در کیف گذاشتیم . خداحافظی کردیم و راه افتادیم.بچه ها خیلی خوش حال بودند و مسافت دو کیلو متری تا چشمه حسین آباد در داخل ماشین خیلی زود تمام شد تا چشم باز کردیم به آن جا رسیدیم .ماشین را در زیر سایه درخت توت پر برگی گذاشتم تا اولا آفتاب به آن نخورد و بعد هم خاطر جمع تر بود.

بچه ها از ماشین پیاده شدند کیف های مدرسه خود را به عنوان کوله پشتی خود در شانه انداخته بودند و سایر وسایل از قبیل قوری-کلمن آب،-ظروب نوشابه که داخل آن آب بودو...را در دستان خود داشتند.من هم بعد از مرتب کردن ماشین و برداشتن کوله پشتی خود که تقریبا تمام تجهیزات داخل آن قرار داشت و چتری که همیشه در صندوق عقب ماشین بود برداشتم و راه افتادیم.تا لب چشمه حسین آباد که رسیدیم ،یکباره یادم آمد که کفشهای خود را عوض نکرده ام برای همین به بچه ها گفتم شما یواش یواش بروید من کفشهایم را عوض می کنم و برمی گردم. مجتبی که بچه ی خوش بزمی بود به اتفاق یکی دو تای دیگر از بچه ها گفتند:آقا معلم ما برای شما می ایستیم.

من سریع با حالت دو به سمت ماشین حرکت کردم،وقتی به ماشین رسیدم،از آن جایی که مقداری ناراحتی قلبی داشتم یادم آمد که قرصهای خود را برنداشته ام.قرصها را داخل کوله پشتی گذاشتم و صندوق عقب را باز کردم کفشهایم را برداشتم و آن ها را عوض کردم.همین که خواستم درب صندوق عقب ماشین را ببندم یکباره چشمم به روفرشی کوچکی افتاد که معمولا داخل ماشین بود و از آن به عنوان زیر انداز استفاده می کردیم افتاد،با خودم گفتم: ما که کوه می رویم نیازی به نشستن روی این نداریم ولی انگار به من چندین نفر القا کردند که همین رو فرشی را هم بردارم که من هم آن را داخل کوله پشتی بزرگی که داشتم جا دادم.از آن جایی که سبک بود زیاد خسته کننده نبود.

ساعت حدود 2.5عصر روز سه شنبه 25 اردیبهشت 86 بود آماده پیاده روی و حرکت به سوی کوه شدیم ،از راه باریکی که قبلا درست شده بود راه  افتادیم .هوای بسیار لطیف و سبزه زار های دشت سر سبز، ما را غرق در خود کرده بود فرصت بسیار خوبی بود بتوانیم از این هوای دلپذیر لذت ببریم. از داخل خار و خاشاکی که کل محوطه و دشت را پوشانده بود به سختی می گذشتیم،سرسبزی و نشاطی که وجود داشت راه را برایمان بسیار آسان می نمود .در بین راه محمد که از همه  کوچک تر و لاغر تر بود مقداری عقب می ماند و رد شدن از داخل خار وخاشاک برایش سخت بود ولی بچه ها به او کمک می کردند و دوباره راه می افتادیم.

یکی دو بار بخاطر این که بچه ها زود خسته نشوند توقف داشتیم و از کلمن آب سرد ی که داشتیم و همچنین از شربت خوش مزه ای که امین آورده بود نوشیدیم و شاد و شنگول دو باره راه می افتادیم.همین طور که به سمت کوه حرکت می کردیم بچه ها را با طبیعت کوه،دامنه ،کارخانه فولاد،و سدی که در دست ساخت بود آشنا می کردم و آن ها هم با اشتیاق گوش می دادند.کم کم ابر ها آسمان را پوشاندندو خورشید پنهان شد.

هوای بسیار لطیف بهاری ، شور و شوق زیادی در بچه ها ایجاد کرده بودو هر یک با صدایی مشغول آواز خوانی و خواندن شعر های دبستانی بصورت فردی یا دسته جمعی شدند.از مسیر نهر آب خشک که جلو رفتیم به یک دو راهی رسیدیم،هادی که قبلا این مسیر را رفته بود گفت از سمت راست باید حرکت کنیم،سعید که قبلا در این مسیر چوپانی می کرد گفت باید راه مستقیم را برویم تا به خانه ی خدا(غاری که روستائیان آن را به این نام می خواندند)برسیم.با توجه به تجربه ای که خودم داشتم و مسیر را هم قبلا پرسیده بودم،مسیر سمت راست را انتخاب کردیم.از آنجایی که تپه های نمکی در دو طرف قد برافراشته بود آب وسط دره را شسته بود و نهر آب باریک وعمیقی را ایجاد کرده بود که رفتن از آن سخت بود .در این موقع صدای رعد و برق را هم شنیدیم و واقعا باورمان شد که ابر های بهاری ناگها نی اند و بقول قدیمی ها زود می آیند و زود می روند.  

 

 

              رودخانه ای که هر روز در هوای سرد و برف و باران از ان عبور می کردیم 

با توجه به این که تپه ها نمکی بود و در صورت بارش شدید و یا تگرگ،احتمال راه افتادن سیل زیاد بود برای همین به بچه ها گفتم از داخل نهر بزرگ خارج شوند و از سمت بالای نهر حرکت کنند.کم کم نزدیک کوه رسیدیم .ابرهای سیاه بهاری کل آسمان را پر کردند و در ساعت 3.5بعد از ظهر هوا کاملا تاریک شد انگار غروب به نظر می رسید.کم کم رعد و برقها زیاد شد. بچه ها هر کدام چیزی می گفتند.مجتبی می گفت :آقا چرا این قد ابرها ی سیاه پایین آمده اند؟امین می گفت :چرا رعد و برق ها یکسره شده و خاموش نمی شود؟ هادی می گفت:چرا هوا یکبارکی این قدر تاریک شد؟

اینها سوالاتی بود که جواب دادن به آن ها بسیار سخت بود .اینها همه ایجاد حادثه ای بزرگ در آینده نزدیک را خبر می دادند.صدای رعد و برق آن قدر زیاد بود که صدای بچه ها کمتر به هم می رسید.ابرهای سیاه آن قدر پایین آمده بودند که هوا کاملا تاریک شدو ما هم در داخل دره ای بودیم که فقط دو راه داشت .یکی راه رفت و دیگری  راه برگشت ،چون راه زیادی آمده بودیم دیگر فرصت برگشتن به سمت ماشین وجود نداشت،برای همین بچه ها را گفتم به سرعت به سمت دامنه کوه حرکت کنیم تا به غار برسیم.از این لحظه به بعد بچه ها مضطرب و هراسان شده بودندو سایه ترس آن ها را فرا گرفته بود ،یکی دو تا از بچه ها ترسشان را مخفی می کردندو ترس بقیه مشهود بود.من خودم هم از احساس مسولیتی که داشتم ترسیدم که مبادا در این جا برای بچه ها اتفاقی بیفتد.

با وجود آن که سی و پنج سال از خدا عمر گرفته بودم هیچوقت آسمان به این وحشتناکی را ندیده بودم.صدای رعد و برقی که خاموش شدنی نبود،ابرهای سیاه و تاریکی که روز را شب کرده بود،به کوه که رسیدیم دو راه داشت یک راه به پشت کوه می رفت و راه دیگر به  سمت شیب کوه و سنگهای بزرگ کوه،ما راه دوم را برگزیدیم برای این که در این موقعیت که ممکن است تگرگ بیاید زودتر به یک پشت سنگ بزرگ یا جان پناهی برسیم.

هنوز چند قدم بیشتر  به سمت بالا نرفته بودیم که چند تکه سنگ سفید بزرگ توجه ما را به سمت خودش معطوف کرد . با خود گفتم در این موقعیت پر التهاب باز چه کسی پیدا شده که سربه سر ما گذاشته و از بالا سنگ پرتاب می کند.احتمال می دادم که شاگردان سالهای قبلی باشند که دارند گوسفند می چرانند و بالای کوه نشسته اند، دارند سنگ ریزه به سمت ما پرتاب می کنند.در همین افکار بودم که ضربه ی سنگینی را بر سرم احساس کردم تا به خود آمدم بچه ها گفتند :آقا معلم تگرگ!!!!

اصلا نمی توانستم باور کنم چیزی به اندازه ی تخم مرغ یا گردوی درشت که به من و سایر بچه ها خورد تگرگ باشد .آنقدر در خودم فرو رفته بودم که صدای جیغ و داد و آخ و نال بچه ها مرا به خود آورد.تنها چیزی که یادم آمد ،گفتم سریع بنشینید و دست خود را روی سرتان بگذارید.فورا چترهایی را که همراه داشتیم روی سر خودمان گرفتیم ولی شدت تگرگ و طوفانی که به همراه داشت همان ابتدا دو تا چتر را شکست و از بین برد و این غیر قابل باور بود .دوباره گفتم سریع دست خود را روی سر خود بگیرند (شدت ضربه احتمال شکستگی سر و ضربه ی مغزی را می داد).ضربه های تگرگ آن قدر شدید و محکم بود که یکی دو تا از بچه ها از شدت درد به گریه افتادند و بقیه هم از شدت دردی که در دستان و پشت خود داشتند آخ و نال می کردند.

نمی دانستم چکار کنم، ضربه های تگرگ قدرت هر کاری را از من و سایر بچه ها گرفته بود. با آن که فاصله کمی تا دهانه ی غار داشتیم ، ولی حتی یک قدم هم نمی توانستیم برداریم.در همین هنگام یادم از زیر اندازی آمد که در کوله پشتی همراه خود آورده بودم.سریع کوله پشتی را از پشت خود در آوردم و بچه ها را گفتم: فورا زیر انداز را روی سر خود بگیریدو دست خود را هم روی سر خود بگیرید. تا موقعی که کوله پشتی را از پشت خود خارج کردم ضربه های سنگینی بر پشتم خورد و واقعا دردناک بود . نمی دانم بچه ها چطوری این چند لحظه را طاقت آوردند. با آن که کیف مدرسه شان در پشت آن ها بود ولی کیف تمام پشت را کامل نکرده بود و ضربه هایی که می خورد بسیار درد آور بود.

وقتی روی سر خود زیر انداز نازک را احساس کردیم خیالمان کمی راحت تر شد، ولی از بد شانسی ما ،سرعت تگرگ و شدت آن به طور ناباورانه زیاد شد .هر یک از بچه ها چیزی می گفت :حتما ده را آب برداشته(چون ابتدا تگرگ از سمت ده می آمد).حتما گندم ها و مزارع را از بین برده،حتما گوسفندان را تلف کرده.محمد و امین هم از شدت سرمای تگرگها به خود می لرزیدند.

زیر اندازی که داشتیم شاید 1.5در 1.5 بود و این باعث می شد که همه ی ما زیر آن جا نشویم.من خودم را کنار کشیدم و چتر شکسته را روی سر خود گرفته بودم و داشتم اطراف را نگاه می کردم.بچه ها هر کدام در زیر زیر انداز داشت چیزی می گفت :گفتن یا حسین ،یا ابوالفضل ،و خدایا کمکمان کن و...در این لحظات فضای غم انگیزی را ایجاد کرده بود،گویی همه باورمان شده بود که رفتنی شدیم.تنها محمد ریز ترین دانش آموز در بین ما شش نفر توانسته بود خودش را زیر دست و پای بچه ها بکشاند و ضربه ی تگرگ کمتر بخورد.گویی خدا عذاب سختی را  بر این منطقه وارد کرده بود . هر کدام از بچه ها چیزی می گفتند:خدایا مگر ما چکار کرده ایم ؟این سخن دل هر آدم سنگدلی را می شکست ولی چاره چه بود.مصلحت در این بود که امروز این صحنه ها را شاهد باشیم.

تاچشم باز کردیم ،کوهستان یکپارچه سفید شده بود ،با آن که در جایی نبودیم که خطر سیل بزرگ باشد ولی باز هم مواظب بودم. یک باره صدای خش خش چیزی  را از بالا احساس کردم و از زیر چتر شکسته و عینک مه آلود خودم ،با لای کوه را که نگاه کردم ،توده ای بزرگ از تگرگها را دیدم که با شدت از بالا به سمت ما روانه شده بود.این در حالی بود که ما در یک نهر کوچک نشسته بودیم که شدت تگرگها زیاد نباشد.به هر طرف که نگاه می کردم ،سیل بزرگ تگرگ را می دیدم که به سمت پایین دره روانه شده بود .شاید این اولین باری بود که سیل تگرگ را می دیدیم،بعدا در برگشت پایین تر از جایی که ما قرار داشتیم ارتفاع تگرگ به یک متر هم می رسیدوسیل عظیمی را ه انداخته بود.

هنوز چهار ،پنج متری بود که سیل به ما برسد ،فوری بچه ها را گفتم :سریع پا شوید و به بالای نهر برویم.تا به خود جنبیدیم و از جای خود پا شدیم سیل تگرگ رسید. ولی بچه ها از آن قسمت بالا رفته بودند.زمین آن قدر گل آلود و لغزنده بود که قدم برداشتن و رفتن به یک مکان امن تر بسیار دشوار بود.

در این موقع بود که اندازه ی تگرگها کوچک شد و مقداری باران هم مخلوط با تگرگ می شد و این موجب خوشحالی ما شد ،هر چند هنوز رعد و برق دست از کوهستان نمی کشیدو وصدای آن ما را کلافه کرده بود.دوباره سرهای خودمان را زیر زیر انداز مخفی کردیم،جالب آن بود نقطه ای که قرار داشتیم دقیقا جایی بود که تلفن همراه آنتن می داد،یکبارکی در این شرایط بحرانی صدای زنگ تلفن همه را به خود آورد.مادر امین که مسئول مخابرات روستا هم بود پشت خط بود ،در لرزش صدایش نگرانی را به راحتی می توان احساس کرد و از حال بچه ها جویا شد.وقتی خبر سلامتی بچه ها را به آن ها دادم،گویی همه ی دنیا را دوباره به آن ها داده ای .هر چند بچه ها از ضربه های تگرگ آسیب دیده بودندو از شدت سرما می لرزیدند،ولی به بچه ها گفتم :ساکت باشید تا صدایتان به گوش پدر و مادر تان در پشت تلفن نرسد و نگران نشوند.

وقتی جویای احوال روستا شدم ،شنیدم:روستا هم حال و اوضاعی بهتر نداردو تگرگ تمام مزارع را از بین برده و سیل راه افتاده است. برای همین ما که در کوه بودیم حسابی همه ی آن ها را نگران کرده بودیم.وقتی گفتند آدرس بدهید تا چند تا از پدران بچه ها بیایند،گفتم:سیل می آید و بهتر است به سمت کوه نیایندو وقتی سیل کم شد خودمان بر می گردیم،فقط اگر توانستند برای بچه ها مقداری  لباس و حوله برای خشک کردن،نزدیک ماشین بیاورند تا بچه ها  سرما نخورندو ما هم یواش یواش اگر توانستیم بر می گردیم.(بعدا در برگشت فهمیدم که چند تا از پدران بچه ها طاقت نیاورده اند و هر کدام مقداری لباس برای همه ی بچه ها و من معلم  در یک پلاستیک جداگانه گذاشته اند و هر کدام به سمت یک دره راه افتاده اند تا ما را پیدا کنند ولی در بین راه ما هیچ کدام از آن ها را ندیده بودیم).

حدود بیست دقیقه ای که از بارش تگرگ شدید گذشت،بارش تگرگ کمتر شد و آرام آرام به باران تبدیل شد ..هوا مقداری روشن تر شد.تصمیم گرفتیم یواش یواش به سمت ماشین که در چند کیلو متری پایین تر قرار داشت حرکت کنیم،تا خانواده ها را هم که خیلی نگران شده بودند بیشتر نگران نکنیم.زمین آن قدر لغزنده و گل آلود شده بود که در برداشتن هر قدم ،مقدار زیادی گل هم باید جابجا می کردیم.خودمان را به پایین حاشیه ی  رودخانه رساندیم .سیل باران و تگرگ خیلی زیاد بود و نمی توانستیم به راحتی از آن عبور کنیم،در زیر  بارش باران مدتی را گذراندیم و کم کم آب رودخانه،چون ما در بالا دست قرار داشتیم ،کم شد و این یعنی ما می توانستیم به سمت ده حرکت کنیم و خطری ما را تهدد نمی کند.

خواستیم از بالای تپه ها حرکت کنیم ،ابتدا خودم مقداری سمت بالای تپه ها رفتم تا ببینم بچه ها می توانند بالا بیایند یا نه ،ولی آنقدر تگرگ روی هم بود و زمین آنقدر سر و لغزنده بود که به هیچ وجه نمی شد به بالای تپه ها خودمان را برسانیم . برای همین از کنار رود خانه راه خودمان را انتخاب کردیم.خیلی خیلی خیس شده بودیم و آب از تمام لباسهایمان چکه می کرد ،انگار زیر دوش آب سردی رفته بودیم که این قدر خیس شده بودیم.محمد که با نیم آستین آمده بود از همه بیشتر احساس سرما می کرد .ابتدا پیراهن خودم را در آوردم و تنش کردم ولی قبول نکرد که من با زیر پوش در زیر باران باشم،برای همین همان زیر انداز خیس را روی بدنش کشیدم که سرمای کمتری احساس کند .با کمک بچه ها به سمت پایین رود خانه حرکت کردیم.خودم در جلو حرکت می کردم و بچه ها هم دو به دو دست همدیگر را گرفته بودند و پشت سر من می آمدند.در بین راه یکی دو بار شدت باران خیلی زیاد شد تا این که مسیر خود را از رود خانه جدا کردیم و از سمت تپه های کوچکی حرکت کردیم که خطر سیل وجود نداشت.

در بین راه دو بار دیگر هم از شدت بارش باران زیاد توقف کردیم و زیر انداز را دو بار روی همه ی بچه ها انداختیم.ولی زیر انداز هم کار ساز نبودچون حسابی خیس شده بود و آب از از تمام آن به سمت بدن ما سرازیر می شدو فایده ای برای ما نداشت.بچه ها گفتند:آقا معلم زودتر برویم چون ما خیس هستیم پس فرقی برای ما نداردکه باران بیاید یا نیاید.

هر چه جلو تر رفتیم به امید این که بارش باران قطع شود،فایده ای نداشت.جالب آن بود که وقتی راه می رفتیم مقدار زیادی گل با کفشهایمان جابجا می کردیم.چون روی زمین گل بود و خاک زیر خشک بود و این باعث می شد که خاک حالت چسبندگی داشته باشد.بالاخره به نقطه ای رسیدیم که می شد ماشین را دید.وقتی خوب دقت کردیم یکی دو تا ماشین نیسان و یکی دو تا تراکتور و چند نفر را منتظر دیدیم.هر چه جلو تر می رفتیم اضطراب بچه ها و ترس از دعوای والدینشان بیشتر می شد و فکر می کردند پدرانشان آن ها را دعوا می کنند در حالی که همه ی آنها از والینشان رضایت نامه گرفته بودند.

در انتهای مسیر سیل زیادی جمع شده بود و ما باید از آن عبور می کردیم.آب خیلی خیلی سرد بود چون از آب شدن تگرگها سیل راه افتاده بود.از قسمت پهن تر آب محمد را که سبکتر بود بغل کردم و از آب عبور دادم.آب واقعا خیلی سرد بود و استخوانهای پای آدمی درد می گرفت .وقتی بر گشتم تا امین را با خود از رودخانه عبور دهم ،دیدم چند نفر از اهالی روستا در پایین تر منتظر بچه ها بودند ،برای همین به مجتبی و هادی و سعید گفتم شما بزرگتر هستید ،قسمت پایین تر بروید وتراکتورها دارند می آیند و شما را از رودخانه عبور می دهند.وقتی امین را از آب عبور دادم پاهایم خیلی از شدت سرما بی حس شده بود .در این موقع بود که چند نفر از اهالی روستا به استقبالمان آمدند ولی از پدران دانش آموزان خبری نبود چون آن ها قبلا دنبال ما به کوه رفته بودند و تا چند ساعت بعد از برگشتن ما، دنبال ما می گشته اند.مقداری دیگر که پیاده رفتیم تا به ماشین برسیم ،تراکتور هم رسید و از آب عبور کرد و بچه ها را از آب عبور داد .وقتی تراکتور از داخل سیل بر گشت خیالم راحت شد و آن ها هم سوار تراکتور سمت روستا حرکت کردند و بقیه ی اهالی هم با وسایل خود بر گشتند.

در این لحظات به هر طرف که نگاه می کردیم آب بود و سیل ،آب بود و سرما.وقتی  سه نفری با محمد و امین به ماشین رسیدیم،آب همه ی اطراف ماشین را فرا گرفته بود و فقط ماشین که در زیر درخت و یک نقطه ی بالاتر بود زیر آب نرفته بود.

دست و پاهایم آنقدر سرد شده بود که حتی نمی توانستم کلید ماشین را از جیبم در بیاورم و درب ماشین را باز کنم.به هر سختی بوددرب ماشین را باز کردم و تا موقعی که محمد و امین از پشت سر  رسیدند. ماشین را روشن کردم و در این فصل از سال بخاری های ماشین را زود روشن کردم.

چند دقیقه ای گذشت و با عوض کردن لباس هایم و دادن ملافه ی خشک و پتو به بچه ها تازه مقداری گرم شدیم و بچه ها توانستند مقداری حرف بزنند .چون از شدت سرما دندان هایشان  به هم می خورد و می لرزیدند.وقتی داخل ماشین گرم شد ،از ماشین پیاده شدم تا شیشه های جلو ماشین را که پر از برگ بود و کثیف شده بود تمیز کنم .تازه چشمم به شیشه های ماشین افتاد که بر اثر شدت  ضربه های تگرگ  از چند جا ترکهای بزرگی برداشته بود وشکسته بود  خیلی تعجب کردم.وقتی خوب به قسمت کاپوت های ماشین نگاه کردم ،در کمال ناباوری دیدم که کاپوت جلو و عقب ماشین در زیر درخت بر اثر ضربه های تگرگ فرو رفته اند،و در روی کاپوت فرو رفتگی های زیادی ایجاد کرده بود که براحتی قابل مشاهده بود.

با این که خیلی من مواظب ماشینم بودم و نمی گذاشتم کوچکترین خشی بر روی آن ایجاد شود ولی امروز اصلا ناراحت نشدم و هزاران بار خداوند را شاکر بودم که سلامتی من و دیگر بچه ها را تضمین کرد و توانستیم به سلامتی از این حادثه ی بزرگ جان سالم به در ببریم.در این جا بود که عظمت خدا را آشکارا درک کردیم. باورمان شد که اگر امر خداوند بر چیزی واقع شود آن امر صورت می گیرد.با آن که در آن روز هرگز کسی باور نمی کرد که بارندگی صورت بگیرد ولی خداوند در عرض چند دقیقه کاری کرد که در گنجایش ذهن آدمی قرار نمی گیرد.

بعد از آن که به سختی از آب با ماشین عبور کردیم ،به روستا رسیدیم .در دو طرف روستا رودخانه های فصلی قرار داشت و از آن رودها آن روز، سیل فراوانی می آمد و پلی هم وجود نداشت که ماشین بتواند عبور کند ،بناچار آن شب را در بین مردم خوب و با محبت روستا با خاطره های زیادی صبح کردیم و روز و شب فراموش ناشدنی را در طی دوران تدریسم در مناطق محروم گذراندیم.  
آخرین مطالب
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 124287

بازی آنلاین